تبليغاتX
بانوی نقره پوش

بانوی نقره پوش

شعر ومقاله

 

 من مرگ را با رحمم زاییدم !

 "اکنون که زندگی را سخت نفس میکشم به دنبال خویش"

دربوران حادثه عشقی که سلام ها هم کفن پوش رفتن بودند

وماندنی که مرا با نسخه ای از قرص های تلخ "هرگز" روزی سه بارمردن

وزنده شدن پیچیدند.

آنهنگام که هــرقرار تو با عفریتی سیاه در چشمان پاییزی ام

 انعکاس زشتی بر آوار بهارم بود

وتو او را بی پیراهنی از حیا به من، به تن میبردی

به آغوشت و گمان این زن که  فقط سهمی برای اوست

بستری دلپذیر ومانا !

.

.

.

 زنی تنها،در حسرت به فروغ می اندیشد

در تاریکی

به شعر

به تنهایی

به ماندن در آستانه فصلی زرد

بدون هیچ حرکتی.

بهناز رسولی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:3  توسط بهنازرسولی  | 

 سلام !!!

با یک سپید رو به خاکستری خاطرات  در خدمتتون هستم

" لطفا با نظرات و انتقادات گرمتون رنگ شرر بزنید..."

 

خوب، یادم می آید ...!!!

اما بعضی ساعتها هم خیلی بد...

بی هیچ پاپوش آزار دهنده ای

به بلندای آهستگی،به سمت من 

و قدم بر می داشت

.

.

.

خوب یادم می آید...

می گفت:

 اگر همه از آن سوی بام بیفتند 

من

" از شدت عاشقی "

از آن طرف...

از

چشمانت

 

.

 

.

 ا ف ت اد ه ا م

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 8:26  توسط بهنازرسولی  |