من مرگ را با رحمم زاییدم !
"اکنون که زندگی را سخت نفس میکشم به دنبال خویش"
دربوران حادثه عشقی که سلام ها هم کفن پوش رفتن بودند
وماندنی که مرا با نسخه ای از قرص های تلخ "هرگز" روزی سه بارمردن
وزنده شدن پیچیدند.
آنهنگام که هــرقرار تو با عفریتی سیاه در چشمان پاییزی ام
انعکاس زشتی بر آوار بهارم بود
وتو او را بی پیراهنی از حیا به من، به تن میبردی
به آغوشت و گمان این زن که فقط سهمی برای اوست
بستری دلپذیر ومانا !
.
.
.
زنی تنها،در حسرت به فروغ می اندیشد
در تاریکی
به شعر
به تنهایی
به ماندن در آستانه فصلی زرد
بدون هیچ حرکتی.
بهناز رسولی
